شعر از گيسو ياري
10/01/2014
کجا؟
بيگير دستم به سوي نغمه هاي عشق
برگردان
شفق از عمق صبحگاهي
بينداز شعله از هجران
بياور لرزه از عصري
………..
همه ماتم، همه دلتنگي يك نوروز
همه برف و زيان اين نيست
همه گلخند يك آواز
زند فرياد
اي قايق!
………..
بيا برگرد به آغوشم
بيا غور زمان دل
شويم همراز يك دلدار
كشد رويم به سوي در، كنم دوستي
………..
به بوي عطر باغ عشق
روم من از ديار اين
همه بيگانگان خانه ام
سر من زنم
………
ساكت كنم
آتش زنم
در لابلاي دل

همه رفتند، خواهي رفت

نوشته از گیسو یاری:
09/19/2014
زنجير ها
شب وصل است و دور از
لانه خود ميكشم من پر
به پهلو مينگرم
درد و
زيان
و مرگ، پيشاپيش
ز غوغاي دل افگار
نويسم رنج و دل بادا
نه اين رنج دل غافل
نه اين آهوي بربادان
سكوت بحر
نواي قلب
ديار سرد
همه هم سطح من گويند
صداي درد ان شاهد
به گوش تو
به قلب من
به سوي اسمان زرد
چي واويلا كنم اينجا
شگوفا نيست بر گردم
همان زنجيره هاي زجر
به گلدان هاي غفلت
مي وزد هر بار به سوي من
همه خوابند، برخيزيد
صداي ناله ها اينجا
مرا نابود خواهد كرد

من “من” نیستم
يك اميد و يك مرگ
در قبال اشك من سر ميزنم
پيش ازاين آنبوه درد
ميروم آن سوي فرسخ هاي تلخ
مينويسم زخم دل را
مينگارم قطره اشكي
نه به گيتي مينگرم
نه به پهلو شك كردن
جاي من اين كوه و دشت
و غم من اين سرزمين
يا زدن با تيغ رنج
يا كلامي تير باران
ميرسد از آه مظلوم در كمين
پس بدانيد نفس من
بازيچه هر روز نيست
باز كن چشم حقيرت
نابينايان كور تاريخ
مينويسد فصل و سال من
بس!
انقلاب دل، گونه پر درد
ميكشاند حلقه در دستم
ميفرستد خاك در كوه ام
اي چيسان گويم
ز تو
اي روان گويم ز او
گيسو ياري
September 02/2014

نه من

نه من كوه عظيم ام
نه من درياچه غم
نه من افسرده از دل
نه من آشفته از صبر
تو گوئي من روم دشت
فقيرم روي بربست
نه من آهوي صحرا
نه من لعل از همان راه
همين آشكم خرابست
نه قلب من سزاوار
نه من آميد ذكر ات
نه من شائسته قهر
روم اخير روم دوست
نگردم بر به اين راه
نه من دوست به اين كوه
نه من آب در اين بحر

گيسو ياري

September 01/2014

Leave a Reply

Your email address will not be published.